مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

38

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پى او برفتند و سگان را به اين حيله همىكشانيد . در آن حال ، شبان ، سر بر كرد . پرندهء را ديد كه نزديك به زمين هميپرد و سگان از پى او همىدوند تا اينكه كلاغ بدرختى رسيد كه گربه و پلنگ آنجا بودند . چون سگان ، پلنگ بديدند ، به او هجوم كردند . پلنگ بگريخت و گربه بحيلهء كلاغ از چنگ پلنگ برآسود . اى ملك ، اين حكايت براى آن گفتم كه بدان مودّت اخوان صفا ، شخص را از ورطه‌ها نجات دهد . و نيز حكايت كرده‌اند : حكايت روباه و كلاغ روباهى در كوه خانه داشت و آنچه بچه ميزائيد ، همه را از گرسنگى مىخورد . و در قلّهء آن كوه ، كلاغى آشيانه داشت . روباه قصد كرد كه ميانهء او و كلاغ ، دوستى پديد آيد تا او را مونس تنهائى خود كند و در طلب روزى از او يارى جويد . پس بكلاغ نزديك شد ، چندانكه آواز هم را شنيدند و كلاغ را سلام كرد و گفت : اى همسايه ، همسايگان را به يكديگر حقى است بزرگ . و بدان كه تو مرا همسايه هستى و اداء حق تو مرا فرض است . خاصه اينكه مهر تو مرا اندر دلست و همان مهر ، سبب مهربانى من شده . ترا جواب چيست ؟ كلاغ گفت : سخن راست ، بهترين سخنانست . گمان دارم كه سخنان تو در زبان باشد ، نه در دل . و ميترسم كه در آشكار ، برادر و در باطن ، دشمن باشى . از آنكه تو خورندهء و من خوردنى . ما را دورى از هم ، فرض است . ندانم سبب چيست كه تو چيزى را مىخواهى كه نخواهد شد . تو از جنس وحشيانى و من از جنس پرندگان . برادرى ما سر نميگيرد . روباه گفت : قصد من از دوستى و نزديكى تو اينست كه با هم در كارها يار باشيم و در حادثات ، يكديگر را يارى كنيم و از مودّت و برادرى ، سودها برداريم . و در نزد من از حسن صداقت و درستكارى ، حكايتى است كه اگر بخواهى ، با تو بازگويم . كلاغ گفت : بازگو تا قصد تو بر من آشكار